•اوت 8, 2011 • نوشتن دیدگاه

يك روز

نقش مرا هر كسي

جز از نشانه هاي مزار من  نمي شناسد.

يك روز خيال من

كودكي مي شود شرور

پشت عكس هاي مانده به جا

سرك مي كشد گاهي

خدا كند آن روز

دلم براي مادرم تنگ نشود

دستهاي همسرم هنوز باشد

پسرم با همين كودكانگي صدايم كند

اين ديگر چه وضعيتيست؟

•ژوئیه 9, 2011 • نوشتن دیدگاه

مبرا مي كنم خودم را از اين همه خشونت .اين همه زخم هاي خود خواسته را انكار مي كنم .اين همه درد را كه جرقه هاي آنا با نشستن كنار كارون در آن روزها كه گرما معنايي جز عرق ريختن نداشت كه آن هم چيزي قابل عرضي نبود.همان روز ها كه از حرف زدن با امين بختياري حرف زدن از نقاشي هبوطش هر بار كه تكرار مي شد لذت بخش تر بود.

انكار مي كنم كه اين منم كه بالا و پايين مي پرم اين همه .انگار كه اسفندي كه مادر بزرگ به آتش مي سپرد.نه اين اسفند چيني كه به آتش كه مي رسد انگار بخواب مي رود.

چيزي كسي بياد نمي آورد آن شمشير دولبه را كه نترس بالا و پايين مي چرخانديم و همه از عاقبتش كه چه زخمي مي دهد شك داشتيم.

اين ديگر چه استارتي است .زندانش كه ميله ندارد.خوابش كابوس ني شود.خيالش آزادي ني شود كه دل خوش كنيم.انگار كه از حد واقعيتش هم گذشته.تنها همين مانده از آن كه هر از گاهي چيزي مي گذرد از ذهن و رعشه ميگيرد بدن و انگار كه هيچ نبود.اما دردش ميماند.اضافه مي شود چيزي.

همين قدر توان مانده كه بداني اين من نيستم.تكذيب مي كنم آنچه را ميبيني و باور مي كني.

سخن

•ژوئن 26, 2011 • نوشتن دیدگاه

گفتم شايد اين بار حرفهايم براي تو جنس ديگري باشد.صدايي بشنوي كه آشناست.قصه اي كه سر دراز ندارد.گفتم اين دفعه شايد نگاه سخني بگويد كه بشنوي.فوج فوج اين نگاه مي برد ما را.گناه آلوده و پاك بر مان ميگرداند همين جا كه هستيم.

نگفتم فهميدي اما نشنيدي

خيال

•ژوئن 23, 2011 • نوشتن دیدگاه

خيال من انجاست

كه خانه تو انجاست

همان وقت كه تلنگري زدي و از جا پريد

به خيال من حالا كه آمدي بهانه نكن چشم هاي بسته را

بهانه نكن آن سكوت دم رفتن را

به خيال من حالا كه آمده پشت نكن كه نبيند چشم هاي تو را

به شرط هميشه دوست داشتن

به اين خيال من بي خيال نباش

دستي اگر پيش نمي كشي اهسته تر برو

خيال كن اين راه نرفته كوتاه تر از خيال من است.

 

•ژوئن 22, 2011 • نوشتن دیدگاه

تاب تحمل من از گريه هاي تو كمتر بود

پس مردن دوباره را ساده تر ديدم.

 

گناه

•ژوئن 15, 2011 • نوشتن دیدگاه

چند روزي ميشود كه از خودم مي پرسم با اين همه اشتباه كه به عمد و غير عمد از سوي بزگان و عالمان و مدعيان مي شود.اين همه نظرات و تفكرات مختلف در باب يك موضوع .اين فوج عظيم تبليغات خير و شر.آموزه هايي كه به هيچ دردي نمي خورند .تعريف گناه چيست؟

•ژوئن 2, 2011 • نوشتن دیدگاه

گاهي رخوت همين است كه ميبيني.اما نه لزوما در آن هنگام كه چين هاي پيوسته و شكسته بر دست و صورت مي نشيند.

گاهي همين حالاست كه مي نويسي.آن هم زماني كه خيلي كار ها داري.

به قول خودم.شكست  هميشه چاشني پيروزيست اما به هر حال گاهي كمرت را مي شكند..

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.