•ژوئن 30, 2009 •
یک نظر بنویسید
بدونه شك در بدبينانه ترين حالت تصور اين جو اجبار به سكوت را نمي توانست كسي پيش بيني كند.اگر به لحاظ شرعي و ديني كه الگو خاتم پيامبران است و اگر به لحاظ اجتمايي كه تعاريفش براي مخالفان و موافقان بسيار نزديك است و اگر به لحاظ سياسي كه البته اين يكي كمي با ديده شك.
اما هر چه بود گذرگاهي بود كه مردم ايران براي تجربه كردن دمكراسي نه به لحاظ تعاريف شخصي بلكه به لحاظ تعاريف بين المللي از آن گذر كردند و چه خوب كه در آن ميان نماندند.چرا كه عاقبتش جزتحريك و خشونت چيزي نيست.اعتراض آخرين گونه اش درگيرانه است و قبل از آن هزار راه دارد كه در قوانين ديده شده حتي در قانون نا مشخص و غريب و غير قابل اجراي كشور ما.بايد آرامش را حفظ كرد و سخت ترين كار دنيا را يعني فكر كردن انجام داد تا با حداقل اسيب اين كشور را از اين مرحله گذرداد.
بيچاره ندا ها كه آمدند بگويند هستيم و ديگر نيستند.بيچاره مردماني كه فكر مي كردند از آرمانهاي انقلاب تتمه اي ماند ه.بيچاره آنها كه به دنبال فرزندانشان پشت در زندان ها هستند به جرم راه رفتن در سكوت.
عاقبت به خير مي شويم انشا الله
ارسال شده در Uncategorized
•ژوئن 24, 2009 •
۱ دیدگاه
فعلا داشته باشيد كه هر چقدر فكر مي كنم چگونه فرزندان و بچه هاي و دوستان و همسايه هامان بر همه مردم اين شهر چماق مي كشند و قداره مي بندند به هيچ نتيجه اي نمي رسم.
بماند كه ندا را و صدها نفر ديگر را به خون كشيدند چه بي گناه.
كجا رفته غيرت مردان ايراني نمي دانم.شايد از ترس و در خفادستي بلرزد و اشكي بريزند نه به حال ندا كه او پيش كش . به حال خودشان حداقل.
بيشتر خواهم گفت .
ارسال شده در Uncategorized
•ژوئن 7, 2009 •
یک نظر بنویسید
اپيزود اول..
من بي خبرم.از دوستانم.از آشنايان.آز انها كمي دوست ترند و دورند .از آنهاي كه كمتر دوست اند و نزديكترند گاهي البته
بي خبر بودم آز آنهايي كه رفتند و آنهايي كه رفته اي داشتند.
از اين همه هياهو كه بود دور و برم بي خبرم
اپيزود دوم..
انتخاب من!!؟؟
هنوز هم نمي دانم آنچه از غرور ملي برايم مانده چه كسي به من هديه داده بود ؟
پدرم . زادگاهم . پير جماران .هاشمي و پسران . موسوي . اكبر گنجي .ابراهيم حاتمي كيا . هايده . خاتمي . موسوي. مدير عامل شركت؟
اپيزود سوم..
قدم مي زنم .حتما خسته بودم از كار روزانه كه به ماشين 90 ميليوني كه پارك كرده بود خوردم.برخورد آنقدر شديد نبود كه نگاه صاحبش.
خوب شد چيزي نگفت كه آسيب ببيند.
اپيزو چهارم..
دارم حساب مي كنم اگر هشت مليون تومن وام داشتم هم بدهي را مي دادم و نجات مي يافتم هم ماشيني مي خريدم و با آن هم كار مي كردم و به آرزوي ماشين دار شدن دست مي يافتم
نيمه اپيزود…
دلم مي خواهد آنچه كه دلم مي خواهد .
ارسال شده در Uncategorized
•ژانویه 28, 2009 •
تا کنون 3 نظر داده شده
ميدونم خودم كه هواي ما رو داري .هر چند كه ميبيني من احمق هميشه هواتو ندارم.اين چه رفاقتيه؟چه مراميه؟
يك كلام واقعيت نداره توش.وقتي كارا به هم مي پيچه ميام سراغت سر صحبت رو باز مي كنم.بعد تا اونجا پيش ميرم كه همش من حرف مي زنم و نمي گذارم تو حرف بزني.بعد فكر ميكنم تو جواب ندادي.فكر نمي كنم كه اينقدر من حرف زدم كه صداتو نشنيدم.اين چه جو عاشقي كردنه اخه؟پس سهم تو كجاست؟همش رو من بردم.سهم تو كو؟هميشه همينجوريه.مي دونم نبايد باشه اما نمي دونم..
ارسال شده در Uncategorized
•ژانویه 19, 2009 •
یک نظر بنویسید
اين بيماري هاي تاريخي ايراني عجب گرفتار مي كند ما را و تو را.هر از گاهي و شايد هر روزي اين بيماري ها نشاني مي اورد كه ياد بياوردمان چرا گاهي درجا
مي زنيم و چرا گاهي پس مي رويم و از پس سر مي خوريم زمين.اما اين همه مدت آيا كسي نشاني ديده از درمان.جز از آن دسته حرفها كه هر از گاهي در رسانه
و از قول دوستان روانشناس مي شنويم نشانه اي بوده از درمان.
تو هم گناهي نداشتي كه اينگونه بر سرت آمد .تنها شايد بايد مي پرسيدي كه چرا من.شايد تقدير بود ..نه آن گونه كه خدا براي بندگان مي خواهد بلكه آن گونه كه
بندگان مدعي مي سازند و مي برند و وي دوزند و بعد چشم چشم مي كنند بلكه ديواري پيدا شود مثل ديوار تو.
شايد از ميان كلام بزرگان بشود روزي جمله اي پيدا كرد كه بگويد انداختن گناه خود به دوش ديگري بزرگتر از خود گناه است و مدعيان اگر اينگونه باشد
حتما بيكار نمي نشينند.
خدا به داد برسد با اين همه بيماري تاريخي كه بر پيكر رنجور اين سرزمين و مردمان بي معرفتش رخنه كرده.
ارسال شده در Uncategorized
•نوامبر 24, 2008 •
یک نظر بنویسید
كمي از وقتم رو امروز به اين فكر كردم كه مردم وقتي مي خواهند چيزي رو بپذيرند با تمام وجود واقعيت رو قبول نمي كنن بلكه ان چيزي رو مي پذيرند كه دوست دارند.هيچ شكي نيست كه همه خوش قلبند اما اين واقعيت تاريخي رو كه احتمالا اجداد ايرانيان در كنار آن فرهنگ غني !كه هر روز ياد مي كنيم! و به آن مي باليم!براي ما به يادگار گذاشته اند كه آن چه را كه با آن حال مي كنيم معمولا مي پذيريم نه آنچه را كه شما هرچقدر زور بزنيد و دوستان و نزديكان و آشنايان و همكاران بگويند.
چاره اي نيست.بايد پذيرفت كه روزانه كه شايد دقيقه به دقيقه با اين روش سنجيده مي شويم و قياس مي شويم و هيچ كاري از دست هيچ كسي بر نمي آيد.شايد خرد جمعي در آين قالب شكل گرفته.حتي خرد خردمنداني كه معمولا گوشه مي گيرند هنگامي كه به خرد مي رسند.
ارسال شده در Uncategorized
•نوامبر 17, 2008 •
یک نظر بنویسید
گاهي براي دلخوشي گاهي براي نبودن گاه گاهي هم براي اثبات بودن.ياد ندارم غير از اين بوده باشه دليل نوشتن و گاه ننوشتنم.
ه.هيچ داستاني نيست.هيچ حرفي هم براي گفتن ندارم كه جديد باشه.
دلم تنگ شده بود براي اينجا.چه گرد و خاكي برداشته
ارسال شده در Uncategorized