اين ديگر چه وضعيتيست؟
مبرا مي كنم خودم را از اين همه خشونت .اين همه زخم هاي خود خواسته را انكار مي كنم .اين همه درد را كه جرقه هاي آنا با نشستن كنار كارون در آن روزها كه گرما معنايي جز عرق ريختن نداشت كه آن هم چيزي قابل عرضي نبود.همان روز ها كه از حرف زدن با امين بختياري حرف زدن از نقاشي هبوطش هر بار كه تكرار مي شد لذت بخش تر بود.
انكار مي كنم كه اين منم كه بالا و پايين مي پرم اين همه .انگار كه اسفندي كه مادر بزرگ به آتش مي سپرد.نه اين اسفند چيني كه به آتش كه مي رسد انگار بخواب مي رود.
چيزي كسي بياد نمي آورد آن شمشير دولبه را كه نترس بالا و پايين مي چرخانديم و همه از عاقبتش كه چه زخمي مي دهد شك داشتيم.
اين ديگر چه استارتي است .زندانش كه ميله ندارد.خوابش كابوس ني شود.خيالش آزادي ني شود كه دل خوش كنيم.انگار كه از حد واقعيتش هم گذشته.تنها همين مانده از آن كه هر از گاهي چيزي مي گذرد از ذهن و رعشه ميگيرد بدن و انگار كه هيچ نبود.اما دردش ميماند.اضافه مي شود چيزي.
همين قدر توان مانده كه بداني اين من نيستم.تكذيب مي كنم آنچه را ميبيني و باور مي كني.
