گاهي براي دلخوشي گاهي براي نبودن گاه گاهي هم براي اثبات بودن.ياد ندارم غير از اين بوده باشه دليل نوشتن و گاه ننوشتنم.
ه.هيچ داستاني نيست.هيچ حرفي هم براي گفتن ندارم كه جديد باشه.
دلم تنگ شده بود براي اينجا.چه گرد و خاكي برداشته

گاهي براي دلخوشي گاهي براي نبودن گاه گاهي هم براي اثبات بودن.ياد ندارم غير از اين بوده باشه دليل نوشتن و گاه ننوشتنم.
ه.هيچ داستاني نيست.هيچ حرفي هم براي گفتن ندارم كه جديد باشه.
دلم تنگ شده بود براي اينجا.چه گرد و خاكي برداشته
چیزی گذشت .شبیه به یک سال.اما سریع تر از انچه سال پیش بود.
به کسی گفتم هر چه سنمان بالا تر می رود سالها سریع تر می گذرد انگار.
هر چه گشتم از این سال چیزی بیادم نیامد جز کارم که راضی ام نمی کند و اول سال پیش امد و تولدم که چیزی از آن نمی گذرد و آخر سال اتفاق افتاد.پیشرفتی نکردم که احساس شعف به من بدهد اما بیش از هر سال دیگری سال گذشته برنامه تدوین شده داشتم و برنامه ریزی کردم.تعجب نمی کنم از آنچه که بدست نیاوردم و می خواستم.مثل آب میمانند این فرصتها .تا به خودت میایی از لای آنگشت رد شدند.رفتند.به همین سادگی.
امروز سوم فروردین است.
تنها یک تصمیم دارم.صبر کنم.
فقط صبر می کنم..همین.
چند روز است خیلی خیلی فکرم رو به خودش مشغول کرده.پشت شیشه یه ماشین دیدم..
تا نیایی گره از کار جهان وا نشود.
هر چه بیشتر در این مورد فکر می کنم کمتر به این نتیجه می رسم که این فرهنگ آغشته به فراق و مملو از عشق به اسارت قابلیت محو شدن دارد.این چیزیست که در ذات ما رسوب کرده و به آسانی نمی توان انتظار کمرنگ شدنش را داشت.
مطمعن نیستم که ما شدن هم دلیلی بر رفتن آزادی باشد اما مطمعنا خیلی از تعاریف ازادی تغییر می کند جز یکی.
روح آزاد.
آن چیزی که هر از گاهی از روی شیطنت شاید و گاهی هم از روی کودکی هایی که همیشه به همراه دارد سر از جاهایی در می آورد که کسی به عقلش نمی رسد.این یکی را در بر نمی گیرد.شاید خیلی از آنهایی که اول عاشق می شوند روح خود را بفروشند.در این صورت هیچ امیدی نیست .
برای آنها که روح را به هراج می گذارند فرقی نمی کند که بدانند بعد از ما شدن آزاد خواهند بود یا نه.اما انهایی که روحشان همیشه شیطنت وار و ازادانه به همه زوایای پیدا و پنهان زندگی سرک می کشیده حتی اگر بدانند که آن سوی ما شدن آزادی هست یا دیگر هیچ نجاتی نیست باز هم قدم به راهی می گذارد که روحشان باز هم محک بخورد.سرکی بکشد و کمی بازی گوشی کند.

چه شد.بعد از این همه سال که چشمهایت را بستی به روی این همه سوژه های غصه دار که از هر کجا که تو نگاهت را پنهان نکنی سر می زند.از چه می ترسی دوست من.نگران تاریخ وآن همه فرهنگ مدفون در خاطره هستی؟نگران نباش.تاریخ راه خود ش را بهتر از من و تو می شناسد.نابود نمی شود در ذهن اما می شود همشه پنهانش کرد ..نشست من و تو و صحبت در باره این همه سال حماسه و ادب و هنر توهمی بیش نیست.من و تو نیستیم که تاریخ را نقد میکنیم.گاهی آن را فقط تعریف می کنیم اما تاریخ ما را روزگاری شاید نچندان دور به نقدی می کشاند که اگر روحمان در آن محفل جایی داشته باشد از عذاب آنچه در حیات نفهمیده و چشم پوشی کرده سر به بیابان می گذارد.
اما..انها که سنگ فرهنگ به سینه می زنند و هم مردمان این روزگار را کم فرهنگ یا بی فرهنگ می دانند داستان دیگری دارند.آنها شاید همانهایی باشند که آنقدر در استخر تلقین فرهنگ داشتن امروزی شنا کرده اند که زمانی که آمدند از این در با فرهنگ بودن وارد شوند چنان با هول وترد شدند که از آن درش بیرون پرت شدند و هنز هم خودشان خبر ندارند.
مصداق حوادث این غم نامه هر روز در کوچه های شهرهای سرزمینمان قابل روییت است.
اینطور نیست دوست من!!؟؟؟
حال روزم
این روزها انگونه است که اگر نمیرم
بهتر می شوم
به بام می روم
فریاد می زنم
آهای
شما که کوچه هاتان هنوز
پر است از آن نگاه های پشت پنجره
آی نفسهاتان گرم
دستهای مدعی و خالی
یکی روز
از همین صبح های آفتاب نزده بی کش و قوس
مرا می بینید که سوت می زنم
و بشمای نشسته اید میان پنجره
می خندم
میبینید که
بهتر شده ام
ر.ف
در سکوت لذتی هست که در کلام نیست.این واقعیت دارد؟
واقعیت این است که گاهی چشم ها حرف می زنند .گاهی می توان زباله های وسط خیابان را شنید.آن هم زمانی که هنوز رفته گر نیامده.اگر نشسته باشی روی میز کافه کنج و نگاهت رو بچرخونی می تونی بشنوی که مردکی که طرح می زند آن کنار چیزی جز فریاد در درونش نیست.اما در دنیای عامیانه و هر روزه ما همه اینها معنایی جز سکوت ندارد.آن حس را که به خودت منتقل می کنی انگار قلقلکت می آید.شاید تلنگر است.غصه ای که ابدایش لبخند است و معنایش برای تو انحصاریست.
گفتم انحصار.بد هم نیست.گاهی باید منحصر به درون شد.این هم لذتی است.ماندگار است همیشه.چه قدر مسخره است که احساس که خودش جریانی مستقل است بخواهد تفسیر شود.آن هم با کلمه.که اگر یکی جابه جا شود ممکن است تمام معنا از دست برود برای همیشه.اما سکوت خود همان حس و حرف را در خود دارد.خود خود خود.بی هیچ واسطه.اصلا واسطه برای چه وقتی که همه چیز یکجا هست.چه بهتر ار کسی سکوتت را بفهمد.اگر به درک کلام دل خوش کنند این دوستان که می شوند توده مردمی که هر روز از کنارت رد می شوند و کاری به کارت ندارند.
فکر می کنم در سکوت چیزی هست که در کلام نیست.چیزی شبیه بغض هایی که شبیه لبخند است.شاید اینطورباشد.
عجب گرفتاری بزرگی.باید بگذرانی این بحران رو.اهههههههه.چقدر فکر.کجای این بناهای ساخته به دست بشر متفکرانه بوده که تو با فکر کارت پیش بره.خوبه هیچ گ..هم نیستی بابا..اگه نیوتن بودی حتما قدرت عدم جاذبه رو هم کشف می کردی اینطور که تو لنگ در آسمان موندی.
اینقدر بدبین نباش.بگذار آروم باشم.
بدبینی..مثل اینکه تو باغ نیستی بابا.نشستی زل زدی به من که چی.حتما باید خرت رو بچسبن.نمی خوای یه حرکتی از خودت نشون بدی؟هان؟آبرو نگذاشتی واسه مردا.بماند که من تو اصل قضیه اصلا شک دارم.
مودب باش
تو مودب بوی که الان اینجایی؟..با سلام کردن به ببا و ماما رسیدی به اینجا؟با جیش بوس لالا به این چاه فلاکت از پا آویزون شدی دیگه؟من تعجب می کنم از تو .چطور دست به کاری می زنی که عاقبتشو نمی دونی کمی بخودت نگاه کن.مرد شدی.این همه تار موی سفید تو سرت جمع کردی .آخرشم اینطوری.حالا هم که می خوایم کمکت کنیم قر و قمیش میایی برام.
هر چی می کشم از موی سفیده.
از من گفتن بود.از تو چی باشه..!