تیتر یکم

•مارس 31, 2012 • ۱ دیدگاه

17 روز زیر آن سقف

شفاف

•مارس 30, 2012 • ۱ دیدگاه

من تغییر کردم. کم نه خیلی.بسیار بد تر شده ام.
اما برای دوستانم تغییر را دیر تراز خودم دیدم.
از ان همه انهایی ماندند که پول کمتر مهم بود و از ابتدا پولی داشتند که نشان بدهند و ندادند.
ترجیح دادند جوابی به سلامی بدهند.
همان روز و… امروز

•مارس 11, 2012 • نوشتن دیدگاه

میدان درود
درود سردار
سر های بر سر دار
سر به سر
دارهای سالهای ندار
استاده در کنار
اینجا قدم زنان
من در کناره ای
سر ها به یک کنار
دار های انتظار
سر های بی قرار

دل خوشی- (به پویاهه که گفت می خوانم ..بنویس)

•مارس 5, 2012 • ۱ دیدگاه

دلخوشی های کوچک من
که گاه ناگهانی
از سر دیوار شهر سر می کشید
چشمانتان روشن
روشن از این همه خستگی که می بینید
مانده بر عادات روزانه
روشن باد
روشن باد
دلهایتان
اگر که باد نیاز بر شما نمی وزد
همچنان که
سرک می کشید
چشمهایتان می خندد به این گناه پنهان
اگر چه اجداد من به دل خوشی هدیه کرده اند
باریست به دوش
خجسته باد

•اوت 8, 2011 • نوشتن دیدگاه

يك روز

نقش مرا هر كسي

جز از نشانه هاي مزار من  نمي شناسد.

يك روز خيال من

كودكي مي شود شرور

پشت عكس هاي مانده به جا

سرك مي كشد گاهي

خدا كند آن روز

دلم براي مادرم تنگ نشود

دستهاي همسرم هنوز باشد

پسرم با همين كودكانگي صدايم كند

اين ديگر چه وضعيتيست؟

•ژوئیه 9, 2011 • نوشتن دیدگاه

مبرا مي كنم خودم را از اين همه خشونت .اين همه زخم هاي خود خواسته را انكار مي كنم .اين همه درد را كه جرقه هاي آنا با نشستن كنار كارون در آن روزها كه گرما معنايي جز عرق ريختن نداشت كه آن هم چيزي قابل عرضي نبود.همان روز ها كه از حرف زدن با امين بختياري حرف زدن از نقاشي هبوطش هر بار كه تكرار مي شد لذت بخش تر بود.

انكار مي كنم كه اين منم كه بالا و پايين مي پرم اين همه .انگار كه اسفندي كه مادر بزرگ به آتش مي سپرد.نه اين اسفند چيني كه به آتش كه مي رسد انگار بخواب مي رود.

چيزي كسي بياد نمي آورد آن شمشير دولبه را كه نترس بالا و پايين مي چرخانديم و همه از عاقبتش كه چه زخمي مي دهد شك داشتيم.

اين ديگر چه استارتي است .زندانش كه ميله ندارد.خوابش كابوس ني شود.خيالش آزادي ني شود كه دل خوش كنيم.انگار كه از حد واقعيتش هم گذشته.تنها همين مانده از آن كه هر از گاهي چيزي مي گذرد از ذهن و رعشه ميگيرد بدن و انگار كه هيچ نبود.اما دردش ميماند.اضافه مي شود چيزي.

همين قدر توان مانده كه بداني اين من نيستم.تكذيب مي كنم آنچه را ميبيني و باور مي كني.

سخن

•ژوئن 26, 2011 • نوشتن دیدگاه

گفتم شايد اين بار حرفهايم براي تو جنس ديگري باشد.صدايي بشنوي كه آشناست.قصه اي كه سر دراز ندارد.گفتم اين دفعه شايد نگاه سخني بگويد كه بشنوي.فوج فوج اين نگاه مي برد ما را.گناه آلوده و پاك بر مان ميگرداند همين جا كه هستيم.

نگفتم فهميدي اما نشنيدي